مطالب جالب.عکس های خنده دار.
گذاشت تا خوب تکون بخوره و خون می پاشید سرش و از تنش جدا کرد
و بر گوشه ای نهاد وبعد شروع کرد به باد کردن در پوستش
و پوستشو از گوشتش جدا کردو دست آخر هم دست و پاهاشو را برید
وقتی چاقوشو روی پاش می گذاشت انگار هنوز جون داشت و به خود می لرزید
،شکمشو پاره کرد و معده و روده و تمام اعضای اونو در آورد.جگرش و قلبش رو در دست گرفت
هنوز گرم بودند.
و در صورت قصاب خنده ای پیروزمندانه نمایان شد،تمام این وقایع فقط چند دقیقه طول کشید
پسر کوچک قصاب به پدر گفت:بابا جون چرا آهو را کشتی؟
پدر جواب داد خدا آنها را برای خوراک ما فرستاده!
و چه حرف قشنگی بود از فرزند انسان برای توجیه عملش!
و پسرک هم خندید!
با سرعت تو یک خیابون دو طرفه وسط بیابون تنهای تنها با صدای بلند موزیک از یه سفر کاری بر می گشتم
یه ماشین نقره ای از جلوی من می رفت یکی دیگه هم از مقابل میومد که فقط نورش پیدا بود،نور ماشینی که از مقابل میومد وقتی به ماشین نقره ای میخوردسایه ای از دو نفر تو ماشین نشون می داد.یهو ماشین نقره ای پیچید تو لاین اون یکی ماشین
بمب
کلی خاک بلند شد انگار هر دو تا ماشین له شده بودن رفتم تو خاکی از ماشین پیاده شدم هیچکس اونجا نبود تا ازش کمک بخام ،موبایلم هم آنتن نمی دادرفتم جلو جلوی هر 2 تا ماشین له شده بود در ماشین نقره ای رو کندم راننده یه مرد جوون بود وقتی دستمو جلوی بینیش گرفتم نفس نمی کشیدبغلش هم یک زن بود اونم مرده بود،رفتم طرف پیکانه یه پیرمرد ،پیرزن بودن که هر دو تاشون مرده بودن یهو صدای یه بچه شنیدم گفتم از ترس دچار توهم شدم نه انگار واقعا یه بچه بود داشت گریه می کرد رفتم طرف پژوی نقره ای در عقب و باز کردم پایین صندلی یه بچه افتاده بود و داشت برای زنده موندن تقلا می کرد
چه صورت گرد و قشنگی داشت چشمای اشک آلودش همه ی جون آدمو تسخیر می کرد
نگاهم افتاد به صفحه ای پاره ی قرآنی کوچکی که تو خون قرمز شده بود یه بار دیگه دورو برم و نگاه کردم یه نگاه به پدر و مادر بچه و یه نگاه به اون یکی ماشین
جلوتر رفتم دستم گذاشتم رو صورت بچهه ،نفس می کشید و چقدر بازدمش گرم بود! دماغشو گرفتم و دستم روی دهنش بود و با تمام قدرت فشار دادم2 یا 3 دقیقه و دیگه نفس نمی کشید.
سوار ماشین شدم صدای موزیکو زیادتر کردم و مثل باد رفتم