تبليغاتX
بیا تو بد نمیگذره...

بیا تو بد نمیگذره...

مطالب جالب.عکس های خنده دار.

یادش به خیر!

ببخشید این پست حذف کردم.دست خودم نبود. (باید حذف می شد)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:10  توسط میلاد  | 

یک روز زندگی...

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:53  توسط میلاد  | 

چاقوش تیز تیز بود آنقدر تیز بود که تا به گردنش گذاشتند خون پاشید

گذاشت تا خوب تکون بخوره و خون می پاشید سرش و از تنش جدا کرد

و بر گوشه ای نهاد وبعد شروع کرد به باد کردن در پوستش

 و پوستشو از گوشتش جدا کردو دست آخر هم دست و پاهاشو را برید

وقتی چاقوشو روی پاش می گذاشت انگار هنوز جون داشت و به خود می لرزید

،شکمشو پاره کرد و معده و روده و تمام اعضای اونو در آورد.جگرش و قلبش رو در دست گرفت

هنوز گرم بودند.

و در صورت قصاب خنده ای پیروزمندانه نمایان شد،تمام این وقایع فقط چند دقیقه طول کشید

پسر کوچک قصاب به پدر گفت:بابا جون چرا آهو را کشتی؟

پدر جواب داد خدا آنها را برای خوراک ما فرستاده!

و چه حرف قشنگی بود از فرزند انسان برای توجیه عملش!

و پسرک هم خندید!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط میلاد  | 


 

با سرعت تو یک خیابون دو طرفه وسط بیابون تنهای تنها با صدای بلند موزیک از یه سفر کاری بر می گشتم

یه ماشین نقره ای از جلوی من می رفت یکی دیگه هم از مقابل میومد که فقط نورش پیدا بود،نور ماشینی که از مقابل میومد وقتی به ماشین نقره ای میخوردسایه ای از دو نفر تو ماشین نشون می داد.یهو ماشین نقره ای پیچید تو لاین اون یکی ماشین

 بمب

کلی خاک بلند شد انگار هر دو تا ماشین له شده بودن رفتم تو خاکی از ماشین پیاده شدم هیچکس اونجا نبود تا ازش کمک بخام ،موبایلم هم آنتن نمی دادرفتم جلو جلوی هر 2 تا ماشین له شده بود در ماشین نقره ای رو کندم راننده یه مرد جوون بود وقتی دستمو جلوی بینیش گرفتم نفس نمی کشیدبغلش هم یک زن بود اونم مرده بود،رفتم طرف پیکانه یه پیرمرد ،پیرزن بودن که هر دو تاشون مرده بودن یهو صدای یه بچه شنیدم گفتم از ترس دچار توهم شدم نه انگار واقعا یه بچه بود داشت گریه می کرد رفتم طرف پژوی نقره ای در عقب  و باز کردم پایین صندلی یه بچه افتاده بود و داشت برای زنده موندن تقلا می کرد

چه  صورت گرد و قشنگی داشت چشمای اشک آلودش همه ی جون آدمو تسخیر می کرد

نگاهم افتاد به صفحه ای پاره ی قرآنی کوچکی که تو خون قرمز شده بود یه بار دیگه دورو برم و نگاه کردم یه نگاه به پدر و مادر بچه و یه نگاه به اون یکی ماشین

جلوتر رفتم دستم گذاشتم رو صورت بچهه ،نفس می کشید و چقدر بازدمش گرم بود! دماغشو گرفتم و دستم روی دهنش بود و با تمام قدرت فشار دادم2 یا 3 دقیقه و دیگه نفس نمی کشید.

سوار ماشین شدم صدای موزیکو زیادتر کردم و مثل باد رفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:39  توسط میلاد  | 

المپیک

چه عجب طلا گرفتیم

حالا یه کوچولو روم می شه از المپیک بگم

سمبل های المپیک پکن:

                                                


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:12  توسط میلاد  | 

زندگی یعنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط میلاد  | 

قسمت دوم عکاسی با سرعت بالا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط میلاد  | 

پکن و..

 

المپیک...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:47  توسط میلاد  | 

و...

پرستش...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:40  توسط میلاد  | 

no pain no gain(نا برده رنج گنج میسر نمی شود)

بله دیگه همینه....

برو ببین قشنگه(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:3  توسط میلاد  |